?me or my deeds
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ 

The world consists of verbs, not nouns, not pronouns.


کلمات کلیدی:
 
you want
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ 

last year, on such a day, I cried alot. I did not know what is really going on, the only thing I wanted was a escape from all the nightmnares which had come true. Now, I really do not know how to thank my God for this prettiest nightmare. Today, I am in a smiling love, in a precious gift. It was yesterday of last year(29th Azar) that the world was all done for me, and today I have the whole world.

My real lover, my true friend, forgive me for all my weaknesses, forget all my crying times, and just take nice photos of my nice days, hear my thanks to you, and know this. taht..I know that you know where i do not know, I only forget it sometimes, and I confess that I have forgotten

بهترینم!خدای من! ضعف هایم را بر من ببخش، فراموشی من در عین یقین به علم تو...شکر. ببخش و شکرم رو بشنو...

 


کلمات کلیدی:
 
عشق شوری در نهاد ما نهاد که کر و کورمان کند
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ 

"قضیه به اون بغرنجی که فک میکنی نیست، یعنی هست ولی خدا خیلی خیلی   مهربون، خیلی حواسش بهت هس، شک نکن که به شادی میرسی، می دونم که یه روز از ذور به این روزا لبخند میزنی، نه با حسرت، که با شکر"

اینا رو به برادر شوهرم گفتم، خیلی دلم میخواس بهش یگم که میدونم وضعیتت رو، بگم به خدا ریز میدونم تو چه حالی، ولی نمیشد...اینارو که گفتم بعد دو ساعیت سر تکون دادن به مفهوم درک و تائید گفت  سارا باهاش حرف بزن یه بار دیگه بریم خونشون:دی

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ 

میترسم، از این همه خوشی...می ترسم از سقوط...

کجای دنیا امنه؟ کجا جدا نمیکنن از هم؟ بیا اونجا باشیم، من میترسم...من میترسیدم از بی با تو بودن...از بی با او بودن


کلمات کلیدی:
 
...sometimes
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ 

sometimes you really feel that the world has stoped all around and there stayes someone watching you


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

و من خوب می دانم که نیستم، و نزدیک می دانم که هستی... و غیبتم دلم را میلرزاند


کلمات کلیدی:
 
inevitable
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ 

خدایا! به جایی رسیدم که با صدای بلند اعتراف کنم به تمام خرده گرفتن ها، محکوم کردن ها...یکی نبود بهم بگه تو کی هستی که به خودت حق قضاوت میدی؟ و من کی از خواب بیدار میشم؟ 

-------------------------------------------------

گاهی نا گذیری از رسیدن به جایی تا درک کنی  بد بودن اونهایی رو که بد میدونستی، این یه تنبیه بزرگ. سرت به سنگ خورد؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ 

آشوبم

کم آوردم

یه دنیا دعا میخوام...


کلمات کلیدی:
 
1...2...3...از همینجا!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ 

یک جلد کلام الله مجید...یک جام آینه و یک جفت شمعدان...١١۴ سکه بهار آزادی...مهر؛ مادام العمر، عند المطالبه

به یادت شروع کردم، تنهام نذار...تنهامون نذار 


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ 

در وصالت چه را بیاموزم 

 در فراقت چه را بیاموزم

یا تو با درد من بیامیزی 

 یا من از تو دوا بیاموزم

می‌گریزی زمن که نادانم 

 یا بیامیز یا بیاموزم

چون خدا با تو هست در شب و روز 

 بعد از این از خدا بیاموزم

خاک پای تو را بدست آرم 

 تا ازو کیمیا بیاموزم

آفتاب تو را شوم ذره

معنی والضحی بیاموزم

کهربای تو را شوم کاهی

 جذبه کهربا بیاموزم

همچو ماهی زره ز خود سازم 

 تا به بحر آشنا بیاموزم

همچو دل خون خورم که تا چون دل 
سیر بی دست و پا بیاموزم

در وفا نیست کس تمام استاد

 پس وفا از وفا بیاموزم

مولوی

 


کلمات کلیدی: