هستٍِ دل...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧  

مگه آدما چه طور میشه که به جنون میرسند؟

همین که غافل میشم دل لرزه هام شروع میشه، اون وقته که میفهمم چه قدر ضعیفم، همین که یادم میره که پشتمی و امیدم آرزوهام میرن ته اقیانوس دلم گوشه نشین میشن و باز منم و تلنگری از روی عشق تا به خودم بیام...خدایا! ترسیدم، دلم لرزیده، پای دلم به امیده که راه میفته! لحظه ای من رو از یادت محروم نکن 


کلمات کلیدی:
 
پرت و پلا
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧  

I wish I could describe the feeling inside, I get it close within but I cant even identify it for myself…it’s heavy, pleasant, breathtaking, I’ve found that I even don’t know myself, I cant understand my own feelings, wishes, hopes…hope! I think the greatest gift, which gives you strength to stay up, to go on. ...But sometimes

 

اصلا ولش کن، بی خیال، رفتن تا ته احساسات به ما نیومده، به جوابی نمیرسم انگار که هیچ، باقی هم هرچی از قبل هست قاتی میشه. دلم سادگی مادر بزرگها رو میخوادتا مستقبیم برم دامن خدا رو بچسبم، بی هیچ موشکافی فیلسوف مابانه که اونم فقط اداشو بلدم، خودش که نیستم...ای تنها آرامش قلبها!


کلمات کلیدی: